22 بهمن سال 1357

سلام.شیمی احوال خوب هیسه؟چه خبر احوال؟

میخواهم یه خاطره از بیست و دو بهمن سال 1357 بگم.

در دوران مبارزات و اعتصابات و تظاهرات سال 57  توی روستای ما بودند جوانانی که به طور مخفیانه در تظاهرات در شهرستان رودسر شرکت فعال داشتند ولی بطور کلی داخل روستای سورکوه هیچگونه حرکتی که نشان دهنده مخالفت مردم روستا با حکومت شاه باشه به چشم نمی خورد و فقط یادمه در  روی آسفالت خیابان اصلی شلمان به املش،پشت خانه مرحوم محمد علی خیراتی با نفت روی آسفالت نوشته بودند "مرگ برشاه"و بعد روی آن را آتش زده بودند تا کاملا" شعار مرگ شاه معلوم باشه.واز دیگرحرکات مخالفت با حکومت شاه می توان به مبارزات شهید بزرگوار تقی سرپناه سورکوهی نامبرد که این شهید بزرگوار از سالها قبل با دیگر مبارزان منطقه همکاری مستمر داشته وحتی توسط ساواک هم تحت تعقیب بوده و احیانا" اگر زندان هم رفته باشد، من خبر ندارم.

بهرحال خوب یادمه که توی آن روزهای هیجان وحادثه،مدارس که اکثرا" تعطیل بود وما نرفته به مدرسه برمی گشتیم خونه.توی آون هفته منتهی به پیروزی انقلاب،شیفت مدرسه ما بعد ازظهر بود. روز یکشنبه بعداز ظهر رفتیم مدرسه،گفتند تعطیله و ماهم برگشتیم خونه.به اتفاق دوتا از پسرخاله هام(کمال و جلال) رفیتم خونه ما و از مادر خدابیامرزم اجازه گرفتم که شب برم خونه خاله منصوره(گواسرای سفلی - خونه کمال و جلال).چون خاله منصوره شب، پسرخاله حسن و زنش و دیگر پسرخاله و دخترخاله های خاله کاسمار را شب دعوت کرده بود،شام خونه شان.

هوا سرد وسوزناک بود. کمال گفت بریم توی جنگل نزدیک خونه شان و پشت چپرها(حصاری که با سیم خاردار و شاخه های خشک چوب درست می شود) مخفی بشویم تا هروقت که معاون مدرسه مان آقای احمدی با موتور ازجلوی ما رد میشه با سنگ بزنیمش وفرار کنیم و هم تا هوا تاریک نشده مقداری کنوس(ازگیل) بخوریم و سری هم به تله های کمال بزنیم.

پشت چپرها که منتظر بودیم یک مرتبه دیدیم از طرف شلمان یکسری ماشین های آیفای ارتشی که چراغهای آنها روشن بودند و بوق میزدند ویکسری هم با اسلحه سوارش بودند و شعار هم میدادند به طرف املش در حال حرکتند. تعجب کردیم که چه خبر شده؟کمال گفت بریم خونه. آقاجانم که از رودسر برگرده حتما" خبر داره که چی شده.(بابای کمال از اون انقلابی های دو آتشه بود که در تمام تظاهراتهای شهرستان رودسر شرکت می کرد).

رفتیم خونه خاله منصوره و منتظر شدیم تا مهمانها و شوهر خاله بیایند.خلاصه مهمانها اومدند و شوهر خاله هم اومد وخوشحال بود. گفت که بختیار فرار کرده و انقلاب پیروز شده.رفت سروقت رادیو بی بی سی و همه به اخبار رادیو بی بی سی گوش میدادیم تا مطمئن شویم که چه اتفاق افتاده و آنجا بود که متوجه شدیم انقلاب پیروز شده  و اون ماشینها هم توسط مردم از ژاندارمری رودسر به چنگشان افتاده بوده وبا این کارشان میخواستند به همه اعلام کنند که انقلاب پیروز شده است.یادش به خیر

/ 3 نظر / 8 بازدید
علي

اقا دمت گرم خوبه از اقاي رحمت كاظم نژاد واقاي صفرپناه رفقاي نزديك سردار سرپناه هم يادي بكنيم كه همواره تلاشهاي زيادي كردند

کوثر

مرسی ولی کاش شعار انقلابی داشته باشید

مستشار

ای بابا دلت خوش اون موقعه که انقلاب کردن بخاطر این بود که فهم و شعور مردم کم بود قدر اون شرایطو ندونستن